شاعر: علیرضا بدیع

 

چون طفل که از خوردن داروست پریشان
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم
چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان

مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد
آن کس که وجودم همه از اوست پریشان

دست و دل من بر سر این سلسله لرزید
در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

آرامش دریای مرا ریخته بر هم
ماهی که پری خوست...پری روست...پری شان

با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم؟
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

 

*********************************

زمین از دلبران خالیست؛ یا من چشم و دل سیرم؟

که میگردم ولی زلف پریشانی نمیبینم...

********************************

روز اول که سرِ زلفِ تو دیدمـ گفتم  که پریشانیِ این سلسله را آخر نیست - حافظ

******************************

از تندبادی که رفت  مویِ اشفته ای  مانده است و  دلِ پریشانی..

**********************

یا رب ڪجایی که ماپریشانیم  از سایه های خود نیز هراسانیم
بعضی درون خانه مانده ایم پنهان  بعضی عزادار عزیزانیم
... آمدو در اوج .... بحران   اما افسوس دلیلش را نمیدانیم

**************************

دوست دارم نزنی شانه و هی گیر کند
لایه موهای پریشان تو، انگشتانم...
#فرامرز_عرب_عامری

گفتم ازقصه عشقت گرهی بازکنم،
به پریشانی تو سوگند،نشد!!
#فاضل_نظری

************************