گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...

خانه دوست همین جاست اگر بگذارند

 

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

وتـــماشای تـــــو زیباست اگر بگذارند

مــــن ازاظهار نظرهای دلــــم فهمـــیدم

عشق هم صاحب فتواست اگـر بگذارند

دل سر گشته ی من این همه بیهوده مگرد

خانه دوست همین جاست اگر بگذارند

سند عقل مشاء است همه می دانند

عشق اما فقط از ما است اگر بگذارند

غضب آلــــوده نگاهم نکنید ای مــــردم!

دل من مال شماهاست اگر بگـــذارند

خداوند فصل ها یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

 

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز میرسد همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را بر ملا کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه های تازه بیارد، خدا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است

جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند، و خداوند فصل ها

یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش...،صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند....

"علی رضا بدیع"