دعا کنید
روحم به گِل نشسته ، برایم دعا کنید
آیینه ای برای دلم دست و پا کنید
احساس می کنم که به دریا نمی رسم
ای رودهای تشنه مرا هم صدا کنید
ای زخم های کهنه که سرباز کرده اید
با شانه های خسته ی من خوب تا کنید
دارم به ابتدای خودم می رسم - به عشق -
راه مرا از این همه آتش جدا کنید
حالا که خویش را به تماشا نشسته ام
با آخرین غریبه مرا آشنا کنید...
ناصر حامدی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۱۰ ساعت توسط م . پورابراهیم
|
اگر ایران بجز ویران سرا نیست